|
“سجاد” چشماشو باز کرد. صبح یه روز پرمشغله. سریع لباساشو پوشید و به طرف شرکت راه افتاد. باید به موقع می رسید. باید با “سما” نماینده یه شرکت دیگه ملاقات می کرد. خدا خدا می کرد به موقع برسه. تازه ترفیع گرفته بود. شده بود معاون شرکت. برای رسیدن به این پست خیلی تلاش کرده بود, خیلی. می ترسید رئیس از دستش ناراحت بشه, اونم همین ابتدای کار. بالاخره رسید. به اتاق کارش رفت. پالتو و کلاهشو به جارختی آویزون کرد. “سما” هنوز نیومده بود. نفس راحتی کشید. از پنجره یه نگاه به بیرون انداخت. درختای خزون زده پارک روبرو رو دید. آخرای پاییز بود و وقت شمردن جوجه ها. انگار امسال جوجه هاشو خوب شمرده بودن که بهش ترفیع دادن. هنوز تو دلش داشت قند آب می شد. هنوز باورش نمی شد شده معاون اداره. به سمت میزش برگشت. دسته گلی رو که تو راه گرفته بود گذاشت تو گلدون روی میز. سرشو خم کرد. چشماشو بست. داشت گلا رو بو می کرد که صدای در اتاق اومد. چشماشو باز کرد. “سما” بود. جا خورد. سریع ایستاد. “سما”- وای عذر می خوام, ببخشید تورو خدا سرزده اومدم تو اتاق. منشیتون گفت شما هنوز نیومدید و گفت اینجا منتظرتون باشم... “سجاد”- نه نه خواهش می کنم. بفرمائین. مسئله ای نیست. این خانم رحیمی همیشه سر به هواست.... خواهش می کنم بفرمایین. “سما” وارد اتاق شد و در رو بست. “سجاد”- خواهش می کنم بفرمائین بشینین. الان می گم براتون چایی بیارن. سما (در حالی که داشت رو یکی از مبلا می نشست): نه! مرسی! میل ندارم. بهتون زحمت نمی دم. “سجاد”- نه خواهش می کنم. چه زحمتی؟! تعارف می کنین؟ الان می گم "عبدل" براتون چایی بیاره... عبدل آبدارچی شرکت بود. “سجاد” صداش زد. عبدل اومد. “سجاد”- عبدل بدو دوتا استکان چای فرد اعلا با بیسکویت بیار. خانوم تازه از راه رسیدن. عبدل یه نگاهی به داخل اتاق انداخت و به خانم “سما” عرض ادبی کرد و برگشت گفت: آقای مهندس سماورمون دیروز خراب شد, بردمش برای تعمیر. الان باید برم دنبالش. بیسکویت هم نداریم. “سجاد”- اه! پس چرا معطلی! بدو اینارو بگیرو بیار. زود دیگه. عبدل یه چشم آقا گفت و سریع رفت بیرون که بساط چایی رو راست و ریس کنه. “سما” برگشت داخل اتاق روی صندلی روبروی “سما” نشست. “سجاد”- شرمندم! حواس پرتی کارمندا واسمون آبرو نذاشت! “سما”- نه خواهش می کنم. دشمنتون شرمنده! پیش میاد دیگه! “سجاد”- شرکتو که راحت پیدا کردین ایشالا. “سما”- ای! یکم پرس و جو کردم. اما زیاد سخت نبود. بد مسیر نبود. “سجاد”- خوب خدا رو شکر. “سما”- جای قشنگیه اینجا! بخصوص اینکه پنجرشم رو به پارکه! آدم دلش نمی گیره! “سجاد”- بله! اتفاقا بهار و تابستون قشنگ تر از اینم میشه! “سما”- ما یکی دو سالی تا اتمام پروژه همکاریم. پس اون موقع هم اینجا رو می بینم. “سجاد”- بله. “سما”- خوب بریم سر اصل مطلب... و پرونده هایی رو که با خودش آورده بود باز میکنه و دوتایی مشغول میشن به بررسی طرح پروژه... یک ساعت بعد صدای در میاد و عبدل با چای و بیسکویت وارد میشه. “سجاد”- چرا اینقد دیر کردی؟ عبدل- معذرت میخوام آقای مهندس... دیگه تکرار نمی شه. شرمندم. طول کشید. چای و بیسکویت نوش جتن کنین خستگیتون در ره! و چای و بیسکویت را روی میز گذاشت و رفت. “سجاد” و “سما” کار رو تعطیل کردند و مشغول خوردن چای و بیسکویت شدن. بعد از یک ساعت کار می چسبید. “سجاد” تا این موقع به “سما” دقت نکرده بود. دختری بود بیست و پنج شش ساله با اندامی موزون و البته خیلی هم زیبا به نظر می رسید. میدونست اونم برای رسیدن به موقعیتش خیلی تلاش کرده. با خودش فکر کرد هر کی دیگه جای من بود مخشو می زد! به نظر دختری میومد که دلخواه هر مردی باشه. چه برای زندگی و چه برای دوستی. ازش پرسید. اونم مثل خودش ازدواج نکرده بود. اما “سجاد” نمی خواست به این چیزا فکر کنه. اصلا نمی خواست زندگیش دچار همچین تغییر عمده ای بشه! امیدوار بود که تو این یکی دو سال هم نظرش عوض نشه آخه فکر میکرد شرایط فعلی خوب داره پیش میره! نمی خواست چیزی تغییر کنه. بعد از صرف چای و بیسکویت دوباره کار رو شروع کردن و تا آخر وقت اداری باهم بودن. این جلسات دو نفره سه روز در هفته برقرار بود. اولین روز که به خیر گذشت. شش ماه بعد... کار پروژه به وسطاش رسیده بود. گروه مهندسینی که روی پروژه با “سما” و “سجاد” کار می کردند هم وارد جلسات اونا شده بودن. دیگه جلسات اونا دو نفری نبود. اما تو جلسات انگار “سجاد” فقط یه مخاطب داشت, “سما”. خودش هم نمی دونست چرا “سما” اینقدر ملکه ذهنش شده. هنوزم نمی خواست قبول کنه که “سما” براش بیشتر از یه همکار ساده ست. نمی خواست قبول کنه که به همین سادگی به کس دیگه علاقه مند شده. این اون اسطوره ها و خیالاتی که تو ذهنش پرورونده بود یکی نبود, اما خوب, نمی تونست از “سما” هم دل بکنه, وانگهی, “سما” هم به اون عادت کرده بود و دوتا دوست خوب برای همدیگه شده بودن و خیلی ÷یش میومد که از همدیگه دعوت کنن یا شامشونو باهمدیگه بخورن... صبح یه روز از روزای گرم تیر ماه “سجاد” تو دفتر کارش نشسته بود, داشت روزنامه می خوند و گهگاه از پنجره یه نگاهی به بیرون می انداخت . کار خاصی نداشت و منتطر گزارش گروه مهندسین بود. صدای زدن در اومد. - بفرمائید... “سما” در حالی که پریشان به نظر می رسید وارد اتاق شد. “سما”- این چه وضعشه؟ چرا این آقای مشفق(رئیس “سجاد”) اینقدر بی منتطقه؟ “سجاد”- مگه چی شده؟ “سما”- چی می خواستی بشه؟ قرار بود من چک مربوط به هزینه های فاز های اول و دوم پروژه رو ازت بگیرم, راستش اولش که شما رو دیدم گفتم منصفی و میشه روت حساب کرد, گرچه برآورد درستی هم از هزینه ها نداشتم, اما این دلیل نمی شه ... این چه مبلغیه که برداشتی به رئیست اعلام کردی؟ این چکی که این بابا به من داده حتی یک دهم هزینه ها هم نیست, حالا چیکار کنم؟ اگه رئیسم بفهمه بی بروبرگرد اخراجم می کنه ... (و در حالی که دستاشو گذاشت رو صورتش برگشت و شروع کرد به گریه کردن) “سجاد” دلش سوخت, طاقت نیاورد. رفت جلو دستشو گذاشت رو شونه “سما” و با ناباوری گفت: من؟ من تا حالا هیچ برآوردی از هزینه ها به آقای مشفق تحویل ندادم, من روحمم خبر نداره...! “سما” دست “سجاد” رو رو شونش حس کرد. جا خورد. اما سریع دستشو پس زد. یه نگاه ملامت بار به “سجاد” انداخت و اتاق رو ترک کرد. “سجاد” هنوز باورش نمی شد. نمی دونست چی شده. سریع اتاقو ترک کرد و رفت سراغ مشفق... بهد از کلی بحث بی نتیجه از اتاق اومد بیرون, به دفترش برگشت و به سراغ پرونده های توی کمد رفت و یکی از اونا رو بیرون کشید... برآورد هزینه هایی رو که “سما” بهش داده بود میون کاغذا پیدا کرد. مبالغ رو یه بار دیگه چک کرد... کافی که هیچی, زیاد هم شده بود... سریع شماره موبایل “سما” رو گرفت... اما اون جواب نمی داد و قطع می کرد... نمی دونست باید چیکار کنه! یعنی “سما” رو از دست داد؟ به همین سادگی؟ اما حرفای اونم منطقی نبود. گیج شده بود, سرش سنگین شده بود... نمی تونست اونجا بمونه, از اداره به خونه برگشت... دو سه روز بعد از اون ماجرا کارش شده بود صحبت کردن و چونه زدن با “سما”, اما به خرجش نمی رفت... مدام باید گریه های “سما” رو که نگران اخراجش بود تحمل می کرد, هرچی سعی می کرد اونو آروم کنه بی فایده بود... هر جور فکر می کرد و هرجور تلاش می کرد بیفایده بود. حرفاش نه به خرج “سما” می رفت نه به خرج آقای مشفق. هیچ کدومو نمی تونس راضی کنه.... دیگه فقط یه راه براش مونده بود, پول رو به زور از مشفق بگیره و بده به “سما”. نمی تونست پرپر شدن “سما” رو ببینه. نمی تونست گریه هاشو ببینه. نمی تونست فکر کنه که می شد برای “سما” کاری کرد و نکرده. بین کارش و “سما” باید یکی رو انتخاب می کرد. تا حالا چند بار مشفق عذرشو خواسته بود, می گفت: "تو کارمند مایی یا اونا که واسشون چونه می زنی؟". حق هم داشت... اون روز دیگه تصمیمشو گرفته بود. باید پولو به زور از مشفق می گرفت. مشفق اون روز مرخصی بود. به دفترش رفت. یه سری حسابای دیگه رو دستکاری کرد و با جعل امضای مشفق اونارو رسمی کرد. با گذاشتن مهر مشفق پای برگه ها همشون رسمی شدن... آخر وقت اداری به سراغ حسابداری شرکت رفت. "علوی" مسئول حسابداری پشت میزش نشسته بود و داشت چای می خورد. “سجاد” به سمتش رفت. دستش داشت میلرزید. اولین باری بود که میخواست همچین کاری بکنه. “سجاد”- سلام آقای علوی. خواهش می کنم دو تا چک به تاریخ فردا به نام خانم “سما” صادر کنین. این ورقه ها از قلم افتاده بودن. امروز متوجهشون شدم. علوی- علیک سلام. بده برگه هارو ببینم. آقای مشفق باید امضاشون کنه... “سجاد” کاغذا رو به علوی داد و گفت- بله! امضاشون کردن. علوی- مگه مرخصی نبودن؟ “سجاد”- بله اما صبح یه سر اومدن اداره به خاطر همین مسئله. امضا رو اون موقع ازشونن گرفتم. علوی دوتا چک صادر میکنه و به دست “سجاد” میده: برو به سلامت. “سجاد” از اتاق امود بیرون. چشماشو بست و چک ها رو گذاشت رو سینش. باید به “سما” میرسید. خوشحال بود. از شرکت که اومد بیرون سوار ماشینش شد و به طرف خونه راه افتاد. تو راه شماره “سما” رو گرفت و برای اون شب باهاش قرار گذاشت اون شب قبل از اینکه بره سراغ “سما” سر راهش یه دسته گل نرگس گرفت. خیلی امیدوار بود. یه 20 دقیقه ای هم زودتر از موعد رسید سر قرار. از بس عجله داشت. عذاب وجدان و این حرفا رو بیخیال شده بود. “سما” ارزشش رو داشت. سر یکی از میزها نشست. روی جیب کتش دست گذاشت و از بابت بودن چک ها مطمئن شد. دسته گل رو جلوی صندلی روبروئیش گذاشت که “سما” اونجا می نشست. یه نگاهی به اطراف انداخت, هرکسی واسه خودش یکی دیگه داشت. بعضیا هم دوتا داشتن اما فقط اون تنها بود. تو این بین گاهی هم به اسمای عجیب و غریب توی منو و گاهی هم به ساعتش نگاهی می انداخت. “سما” دیر کرده بود. ربع ساعت. “سجاد” نگران شده بود. می خواست به “سما” زنگ بزنه. تا گوشیش رو برداشت “سما” رو دید که از در کافی شاپ وارد شد. لبخند رو لبای “سجاد” نقش بست. برای “سما” دست تکون داد. “سما” اون رو دید و اومد پای میز نشست. “سجاد”- سلام. دیر کردی! “سما”- سلام. ببخشین ماشینم خراب شده بود. با تاکسی اومدم. خیلی منتظرت گذاشتم؟ “سجاد”- نه عیبی نداره. بیا بشین. “سما”- وای چه دسته گل قشنگی!!! “سجاد”- به قشنگی تو نیست. قابل تو رو نداره. “سما”- این به چه مناسبته اون وقت؟!!!! “سجاد” یه کم جا به جا شد و در جواب “سما” فقط سکوت کرد. “سما”- (با لبخند) اما واسه این مناسبت خیلی جواده!! “سجاد” نمی دونست چی جواب بده. پیشخدمت کافی شاپ به دادش رسید. - چیزی میل دارید؟ هر کدوم یه چیزی سفارش دادن و پیشخدمت دنبال کار خودش رفت. بعد از یک کم صحبت از این در و تو در “سجاد” دست توی جیبش کرد و پاکت چک ها رو از جیبش در آورد. پاکت رو جلوی “سما” گرفت. “سما”- این چیه؟ “سجاد”- یه هدیه هست به مناسبت امشب. “سما”- خوب چرا باید اینو قبول کنم؟ “سجاد”- یادت نیست از دست مشفق چقدر عصبانی بودی؟ اینم تلافیش! “سما”- یعنی ...؟ “سجاد” سرش رو به علامت تایید تکون داد. “سما” با ناباوری سرشو تکون داد, پاکت رو از دست “سجاد” گرفت و سریع بازش کرد. خیلی خوشحال شده بود. “سما”- وای “سجاد” جان!! ممنون! ممنون! یه دنیا ممنونتم! نجاتم دادی. “سجاد”- (با لبخند) قابل تورو نداشت. یه مقدار دیگه اونجا نشستن. “سما” مدام از “سجاد” تشکر می کرد. یه مدت که گذشت... “سجاد” – ازت یه تقاضا دارم. “سما”- جانم؟ اگه از دستم بر بیاد حتما!! “سجاد”- راستشو بخوای ... چجوری بگم؟ یه لحظاتی تو زندگی آدم هست که خیلی سرنوشت سازن. یه اتفقایی باعث میشن که مسیر زندگی آدم عوض بشه... راستشو بخوای خیلی وقتا چیزایی پیش میاد که فکرشم نمی کردی. چیزایی که همین لحظات سرنوشت ساز رو می سازن... در همین حین پیشخدمت با سفارشات اومد و حرف “سجاد” رو قطع کرد و اونارو رو میز گذاشت. - امر دیگه ای ندارید؟ “سجاد”- نه مرسی! وقتی پیشخدمت رفت بازم تنها شدن. “سما”- خوب. میگفتی...! “سجاد”- خوب راستش چجوری بگم. فکر کنم خودتم حس کرده باشی. من بهت علاقه مند شدم و میخواستم ازت تقاضای ازدواج کنم... “سما”- خوب؟! چرا به من علاقه مند شدی؟ چقدر منو میشناسی؟ “سجاد”- فکر کنم به اون اندازه که باید, شناختمت تا حالا... “سما”- خوب من الان نمی تونم جواب بدم... “سجاد”- باشه هر چقدر بخوای وقت داری... دیگه خیلی اونجا ننشستن. موقع رفتن “سجاد” تعارف کرد “سما” رو برسونه و اونم قبول کرد... تو راه زیاد صحبت نکردن. وقتی رسیدن “سما” یه نگاه به “سجاد” انداخت. “سما”- برای چک ها ممنون... نمیای خونه؟ “سجاد”- نه دیر وقته. ممنون.... راستش خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم دوست دارم! “سما” یه لبخند زد و بدون اینکه جوابی بده از ماشین پیاده شد. از همدیگه خداحافظی کردن و از هم جدا شدن. “سجاد” توی راه داشت به اتفاقایی که ممکن بود در آینده بیفته فکر می کرد و برای خودش آواز می خوند. خیلی خوشحال بود. چون فکر می کرد “سما” رو بدست اورده. ناگهان دسته گلی رو که با خودش آورده بود جلوی صندلی کمک راننده رو کف ماشین دید. برش داشت. لگد شده بود. با ناراحتی دسته گل رو روی صندلی گذاشت و به راهش ادامه داد... روز بعد توی شرکت ظاهرا کسی از ماجرای اختلاس “سما” خبر دار نشده بود. “سجاد” همچنان توی پوست خودش نمی گنجید. اما تا شب از “سما” خبری نشد... روزای بعد هم از اون خبری نبود. نه دیداری, نه تلفنی و نه پیامی... هیچی. تا اینکه یه روز توی شرکت یه sms دریافت کرد. از “سما” بود. با خوشحالی بازش کرد. نوشته بود: سلام. من به تقاضات فکر کردم. رو پیغام گیر تلفنت تو خونه جوابمو بشنو. خواستم سورپرایزت کنم... “سجاد” دیگه نمی دونست چطوری صبر کنه... نیم ساعتی دووم آورد اما به بهانه سر درد شرکت رو ول کرد و با سرعت هرچه تمام تر به طرف خونه راه افتاد... بالاخره به خونه رسید و سریع رفت سراغ پیغام گیر... مطمئن بود جواب “سما” مثبته. پیغام ها رو یکی یکی رد کرد تا به پیغام “سما” رسید ... "سما": سلام. خوبی؟ .... نهههههههههههههه! همینو می خواستی بشنوی؟ آخه چرا یه همچی فکری به سرت زد؟ خیلی مسخرس! لطفا دیگه مزاحمم نشو!!! ... سجاد دیگه نای ایستادن نداشت. پاهاش داشتن میلرزیدن. تلفن رو برداشت تا با سما صحبت کنه. اما هرچی شمارشو می گرفت جواب نمیداد. اصلا نمی تونست باور کنه! فردای اون روز به جای محل کارش, به شرکتی رفت که سما اونجا کار میکرد. ساعت 9 صبح بود. سما خانم هنوز نیومده بود سر کار. یه مقدار منتظر وایساد, بیرون شرکت... مدتی منتظر وایساد. بالاخره سما از دور پیداش شد. اومد و ماشینشو برد تو پارکینگ شرکت. موقعی داشت از جلو سجاد رد می شد یه نگاه سرد بهش انداخت. فقط همین!!! سجاد نمی تونست دلیل این کار سما رو درک کنه! آخه چرا یه دفعه این همه تغییر کرد؟ وقتی سما می خواست بره تو شرکت جلوشو گرفت... سجاد: سمااا!! داشتم نگرانت می شدم. سما: برو کنار می خوام رد شم... پیغامو که شنیدی. سجاد: سمااااااا!!! به من بگو این صدای تو نبود. سما: چرا. جواب من همین بود. فکر کنم خوب شنیدی که چی گفتم! برو کنار مرتیکه! می خواست از کنار سجاد رد بشه, اما سجاد بازوشو گرفت... سجاد: سما! خوب بهم بگو چرا نه؟ آخه واسه چی؟ چرا با اون لحن؟ سما: به تو مربوط نیست... سجاد: سما چرا همچی می کنی؟ تو که اون روز طوریت نبود. طوری شده؟ کسی بهت چیزی گفته؟!!... سما نگذاشت حرف سجاد تموم بشه... - کمککککک!!! یکی منو از دست این مرتیکه خلاصم کنه...کمکککککککک!!! سجاد نمی فهمید اونجا چه اتفاقی داره میفته!! چرا سما داشت اینجوری می کرد؟! دلیل این رفتارش چی بود؟ دیگه فقط داشت به چشمای سما که داشت تقلا می کرد بازوشو آزاد کنه نگاه می کرد! زیاد ملتفت نبود اطرافش چه اتفاقی داره میفته! یه صدای همهمه می شنید فقط! - مرتیکه مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟... و چند تا ضربه به سر و صورتش خورد, دیگه چیزی حس نکرد. وقتی چشماشو باز کرد تو کلانتری بود. چند نفر که نمیشناختشون دور و برشو گرفته بودن... - سماااا!!! - خفه شو!!! .... چرا سما داشت اونجوری رفتار می کرد؟ مگه چی شده بود؟ این سوال ذهنشو پر کرده بود. دیگه چیزی نمی فهمید. ... نفهمید کی افتاد زندان و کی آزاد شد. فکر و ذکرش شده بود "سما"! فردای آزادیش رفت شرکت. هیچکس تحویلش نمی گرفت! حتی منشیش نگذاشت وارد اتاق کار خودش بشه! میگفت آقای سعیدلو گفتن مزاحمشون نشین! سعیدلو تو اتاق اون چیکار می کرد آخه؟ به سراغ مشفق رفت. وقتی وارد اتاق شد مشفق با یه زهرخند ازش استقبال کرد... مشفق: به به! خوش آمدیییید! میگفتید فرش قرمز زیر پلتون پهن کنیم آقاااا!!! سجاد: آقای رئیس! سعیدلو تو اتاق من چکار می کنه؟ مشفق: اختلاص, جعل امضای من و سوء استفاده از مهر من, مزاحمت برای نوامیس مردم, بازی با آبروی شرکت... هیچ معلومه داری چیکار می کنی مرتیکه؟ هیچ میدونی چقدر به من ضرر زدی؟... مادرتو به عزات می شونم.... و با سجاد گلاویز شد. سجاد متوجه شد همه چی لو رفته. چند نفر از اتاق انتظار وارد شدن و اونا رو از هم جدا کردن... مشفق خیلی عصبانی بود. کاردش می زدی خونش در نمیومد... مشفق: فکر کردی هر غلطی خواستی می تونی بکنی؟ برو گم شو. برات تشکیل پرونده دادم. پیشنهاد می کنم بری یه وکیل خوب واسه خودت بگیری آقای مهندس!!! ... سجاد سردرد عجیبی گرفته بود. اول عشقش, بعدا کارش. چرا این اتفاقا میفتاد؟ چرا واسه سما کوچکترین ارزشی نداشت؟ چرا؟ چرا؟ هیچکس حاضر نبود حتی به حرفاش گوش کنه. هیچکس! وقتی اومد از شرکت بره بیرون مشفق رو دید با یه مامور که اومده بود به دستاش دستبند بزنه. سعی کرد فرار کنه. با مامور درگیر شد. اما فایده نداشت. دستبند به دستش خورد. بلاگر: تصمیم گرفتم از این به بعد مهتابی هامو به صورت داستان بنویسم. فکر کنم بعضی واقعیات زندگی آدم برا خودش بمونه بد نباشه. اما میشه اونارو در قالب داستان نوشت. داستانایی که شخصیتاش بر اساس شخصیت های زندگی خود آدم به وجود بیان! بلاگ: آره بنده خدا حق داره. بلاگر: اوکی خودم می نویسمشون. برو که رفتیم. از این به بعد داستانارو به صورت قسمت قسمت می نویسم هر دفعه به مطلب قبلی اضافه می کنم. هر بارم که آپدیت شد شماره رو یکی اضافه می کنم. شب به خیر. سلام... مثل خیلی از وبلاگای دیگه منم واسه ثبت دلتنگیای صاحبش نوشته شدم... راستی من قراره فقط شبا آپدیت شم ها! |
|
